موقعی که مامور بيمه از در داشت بيرون می رفت، لبخندي زورکی بر لب داشت، ولی مطمئن بودم که به زمين و زمان فحش
می دهد و بر بخت برگشته خود لعنت می فرستد. آمده بود به اين حساب که قرارداد بيمه بازنشستگی خصوصی، موسوم به آينده طلائی را به توشيح مبارک اينجانب برساند. و من آنقدر مته به خشخاش گذاشتم و از او اطلاعات رنگ و وارنگ خواستم که آخر سر تسليم شد و گفت آن ها را از مرکز تهيه می کند، ولی باز اصرار داشت که پای درخواست را امضاء کنم و می گفت: «اطلاعات تناقضی با امضاء شما ندارد! هر لحظه بخواهيد قرارداد را می توانيد عوض کنيد!»
و من گفتم: «آخر چرا با اين سرعت؟ چه اصراری داريد؟ يک هفته ديگر هم صبر کنيد تا نيازی هم به تغيير نباشد!»
درکش می کردم! لابد من در ليست پلان اين هفته اش قرار داشتم و هفته ديگر براش دير بود و زمان را از دست می داد. امتيازی هم که از اين قرارداد قرار بود به حسابش گذاشته شود، يک هفته به تاخير می افتاد! به قول آلمانی ها، زمان يعنی پول، و کيست که نداند که اين حرف، بخصوص چقدر امروزه مصداق دارد!
درجامعه شهری و صنعتی امروز، طول زمان بسيار کوتاه شده است و تاريخ بشر هم بسيار فشرده. تحولات بسيار بزرگ در طول زمانی بسيار کوتاه، مشخصه اساسی اين دوره از تاريخ بشر است و همزمان انعکاس اين مشخصه در زندگی تک تک ما آدم ها نيز که از روز روشن تر است. مامور بيمه ای که کيفيت زندگی اش به سرعت جمع آوری امضاء ها بسته است، تنها يک نمونه است. او به اين سرعت در کار شخصی خود نياز دارد، تا بتواند خودش را با تحولات سريع السير اجتماعی همراه کند. اگر امروز امضاء نگيرد، چه بسا تا هفته ديگر يکی ديگر امضاء را از من نوعی بگيرد، و شايد با پيشنهادی مناسب تر، آن وقت است که بايد درحسرت اين طعمه از دست رفته بگريد و به جبران زيان فکر کند.
هنوز فراموش نکرده ام شيفتگی آن روزها را در دهه پنجاه، که در دانشگاه شريف يک کامپيوتر راه اندازی شده بود، به قد و بالای يک نيمچه تريلی، در يک اتاق مخصوص نگهداريش می کردند و چقدر خدمه و اشرقه مواظبش بودند. اسم مرکز کامپيوتر را گذاشته بودند حرم مطهر. هر دستور و حاجت کوچکی هم بيست و چهار ساعت طول می کشيد تا جوابش بيايد. الان بعد از تنها دو دهه دارند تمام آن تشکيلات عريض و طويل و بارگاه حرم مطهر را در يک سر سوزن جا می دهند، که هر حاجتی را در يک چشم بهم زدن برآورده می کند! و طبيعی است که سرعت زندگی آدم ها هم تا حد زيادی تحت تاثير اين سرعت سرسام آور تحولات تکنيکی قرار می گيرد.
سوالی که هميشه در ذهنم می چرخد و از خيلی های ديگر هم هميشه جسته و گريخته می شنوم، اين است که با تمام اين تحولات و تغييرات، و افزايش امکانات رفاهی، انسان امروز خوشبخت تر شده است؟ آيا نسل ما خوشبخت تر از پدران و پدر بزرگ های خود است؟ و آيا فرزندان ما خوشبخت تر از ما خواهند بود؟
راه دوری نمی رويم. صد سال پيش در همين اروپای مرفه نگرانی آدم ها چه بود؟ چه عواملی برای آنها فشار عصبی و روانی توليد می کرد؟ مگر درهمين باورنهوف های شوارتزوالد نبود که سرنوشت يک خانواده روستايی به بيماری و يا سلامت يک گاو شيرده ربط پيدا می کرد؟ و مگر يک باران نابجا نمی توانست با تخريب محصولات، يک خانواده روستايی را يک سال تمام به فقر و بدبختی بکشاند؟ کدام يک از اين ها هم و غم نسل امروز ماست؟
می گويند صد سال پيش زندگی روزمره سخت بود، وطبيعی است که درشرايط سخت مادی فشار روحی و استرس بالاتر است. و اگر امروز آدم ها از استرس و فشار می نالند، حق ندارند ناشکر بوده و سختی زندگی خود را با زمان پدربزرگشان مقايسه کنند. اين سخنی است به لحاظ روانشناسی هم درست و هم نادرست. درست از اين لحاظ که برای نسل امروز در زمينه مادی تغييرات اساسی در جهت افزايش سطح زندگی صورت گرفته است. ولی درست نيست ادعا کنيم که اين موضوع فشارهای عصبی و استرس را در زندگی نسل ما کاهش داده است.
در روانشناسی منشاء فشارهای روحی ايجاد تغييرات در زندگی محسوب می شود. آدمی برای تطبيق زندگی خود بر تغييرات ايجاد شده از ذخاير روحی و روانی خود مصرف می کند، انرژی صرف می کند و اعصاب خرد می کند.
دانشمند علوم اجتماعی، ريچارد راهه، در تعيين مرزهای استرس و سربارهای روانی مشخص کرده است که آدم ها تا چه حد قادرند تحولات مثبت و منفی زندگی را، در يک محدوده زمانی معين، بپذيرند، و با صرف هزينه های معنوی و روانی زندگی خود را بر آن ها وفق دهند (مجله روانشناسی امروز، اکتبر2003). اين تحولات هرچه بيشتر و سريع تر پديد آيند، استرس ناشی از آن ها نيز افزون تر است و در عوض سلامت جسمی و روحی، احساس آرامش و رضايت آدم ها کمتر. راهه به اين نتيجه می رسد که ميزان استرس در انسان امروزی در مقايسه با نسل های دهه شصت ميلادی و قبل تر از آن، حدود چهل و چهار درصد بيشتر شده است.
و اگر با اين وجود هنوز احساس می کنيم که درمجموع خوشبخت تريم، بايد گفت: دست مريزاد! ، پوست نوع بشر کلفت تر و اعصابش قوی تر و متکامل تر شده است. دستکم اميدوارم که چنين باشد، وگرنه سر ما و فرزندان ما کلاه می رود!
شب بود. مه غليظی تمام جاده را پوشانده بود. چراغ مه شکن اسمارت من تنها تا چند متری جلوی راهم را روشن می کرد. نور مه شکن به روی قنديل های کوچکی می افتاد که در کنار جاده از درخت ها آويزان بودند. انگار که ستاره ها را از آسمان چيده و پايين آورده بودند، تا يکی شان را انتخاب کنم. از کجا می آمدم؟ به کجا می رفتم؟ اين جاده در کجای عالم بود؟ در چه زمانی بسر می بردم؟ و از همه مهم تر، اصلا خودم را می شناختم؟ يا تنها با بخشی از وجودم درحال سفر بودم؟ و چطور می توانستم بدانم که اين همه را نمی دانم! در حرکت غرق بودم و به جلو می رفتم. تنها اين زمان بود که در حرکت اسمارت متوقف شده بود، ولی من همچنان می رفتم.
نور مه شکن در کنار جاده بر روی ايستگاه اتوبوسی افتاد که سه نفر در آن جا بودند. پير زنی از سرما يخ می زد و در حال جان دادن بود. مردی سياه پوش پالتو و شال گردن خودرا درآورده و بر روی پيرزن انداخته بود و هر دو می لرزيدند. چشمم بناگاه به پيشانی بلند و ابروهای پرپشت و دماغ قلمی مرد افتاد. انگار همه آنها را در جايی ديده بودم. تا مرد صورتش را به طرف جاده کرد، شک ام برطرف شد. رحيم بود. آره خودش بود! ملتمسانه دست نگه داشته بود تا توقف کنم. ده سال می گذشت از آن روز برفی که رحيم خطر کرد تا جان مرا نجات دهد. مجروح بودم و بايستی به بيمارستان میِ رسيدم. در ميان رگبار گلوله ها، مرا برترک موتور گازی اش نشاند و به درمانگاه رساند. درآن روز، او بود که جانم را به من هديه داده بود.
اسمارت را متوقف کردم و دنده عقب رفتم. اکنون، سومين نفر، دختری را هم در ايستگاه می ديدم. وقتی چشمم به دختر افتاد، تا چند لحظه چيز ديگری نديدم. جرقه ای قلب و روحم را از جا کند و با خود برد. فوری شناختمش. همان دختر بود. آره خودش بود! خدايا اسمش چه بود؟ همان موقع هم اسمش را نمی دانستم! آن روزها در راه مدرسه هرروز از جلوم رد می شد. هروقت می ديدمش قلبم تند تر می زد و چيزی در رگ هام و زير پوستم جاری می شد. همينطور که می گذشت، با نگاهش مرا می خورد و من در جام خشکم می زد و مات و مبهوت راه رفتنش را نگاه می کردم. انگار که اين همه زيبايی را باور نمی کردم! چقدر شب ها خواب آن موهای لخت و بلند را می ديدم، که دور سرش می ريخت، و با آن دامن سفيد گلدار، که وقتی باد زيرش می افتاد، در دلم زلزله ای راه می انداخت. او اولين عشق من بود، و هرگز نفهميدم چرا او را گم کردم و ديگر نديدمش. ولی در من هميشه زندگی می کرد. چقدر دنبال زن هايی بودم که تنها نشانی از او را در خود داشته باشند! و الان او جلوی من ايستاده بود و با چشمانی پر تمنا، به همان زيبايی که می شناختم، به اسمارت من نگاه می کرد. حتما روش نمی شد که با وجود پيرزن از من بخواهد که تنها او راببرم.
خدايا، در چه وضع بدی گير کرده بودم! اسمارت من تنها يک جا داشت. نمی توانستم هر سه آنها را سوار کنم. بايد يکی را می بردم، تنها يکی و نمی دانستم کدام!
اگر پيرزن را، که داشت می مرد، به بيمارستان می رساندم، رحيم را چه می کردم؟ چقدر در انتظار جبران از خود گذشتگی او برای زندگيم بودم؟ و يا آن دختر! آن گمشده زندگيم که حالا پيداش کرده بودم، چطور می توانستم باز او را رها کنم؟
لعنت! حالا کدام را با خود ببرم؟ در گرداب تصميم گيری مانده بودم و داشتم هلاک می شدم. صدای ضربان قلبم را می شنيدم و سردی عرق را روی تنم احساس می کردم. وقت کم بود و پيرزن همينطور می لرزيد!
«بايد تصميمی بگيری! ياالله بجنب!»
ناگهان فکری به سرم زد. پياده شدم و بطرف رحيم رفتم. سويچ اسمارت و سند آن را به دستش دادم و گفتم: «بگير دوست من! اين هديه برای تو! به شرط آن که پيرزن را به اولين بيمارستان برسانی. عجله کن، خدا به همرات!»
آن دو سوار اسمارت شدند. بخاری تا آخر روشن بود و داخل آن را خوب گرم کرده بود. قبل از حرکت، رحيم پياده شد، پالتوی پشمی اش را آورد و روی شانه من و دختر انداخت. و بعد اسمارت غرشی کرد و به راه افتاد.
من و دختر، زير پالتوی رحيم، به هم چسبيده بوديم و برای گريز از سرما دست هامان را به هم گره زده بوديم. در زير نور کمرنگ ايستگاه به چشم هاش نگاه می کردم. مثل هميشه زيبا بود!
و سرما ديگر از رمق می افتاد….
خدا نکند که آدم قناعت پيشه نباشد. اين حرف دل خيلي از آدم هاست، حتما. در غير
اين صورت همش دور خودت مي چرخي و مي چرخي تا دمت را مهار کني، اما هيچوقت هم نمي کني. آخر سرت گيج مي رود، آرام مي گيري، ولي هنوز در حسرتي که چرا دمت را نگرفته اي! و چه بسا تا آخر عمر در اين حسرت بماني و بسوزي و بسازي. ولي اين تمام حرف من نيست. مي گويم اگر به لحاظ مادي بشود با قناعت سر کرد و کنار آمد، چرا که نه؟ شايد بشود از اين راه آرام تر و بي دغدغه تر زندگي کرد و به ترتيبي راضي بود و از بسياري از دردها و مصيبت هاي جسمي و رواني کاست. تا اينجا چيز بدي نيست! مشکل ولي تازه از آنجايي شروع مي شود، که قناعت پيشگي عرصه هاي معنوي و روحي آدمي را تسخير کند، که در اين صورت خدا نکند که آدم قناعت پيشه باشد! کم کم از درون تهي مي شوي و مي پوسي و در مردابي بي روح و جان نفس مي کشي و خيلي زودتر از آني که قلب و مغزت از کار بيفتد، دل و جانت را از دست مي دهي و مي ميري. مبادا چنين شود! قناعت در چيزي که از درون شعله مي کشد، بر تو حرام باد! بعضي وقت ها از چرخ روزمرگي بيزار مي شوي و گوش مي کني به نداي دلت، زندگي جان مي گيرد، شعله اي بر پا مي شود و چشمت پروانه هايي را مي بيند که هميشه همانجا بوده اند و دور شعله مي پريده اند. ولي چطور آنها را نمي ديدي؟ ولي باز ترس دوباره از تور صيادي روزمرگي، تو را هيچوقت تنها نمي گذارد. موبداني را مي جويم که تا ابد از اين شعله پاسداري کنند. و در آن روز هميشه مي خندم. هميشه!
از قديم گفته اند گربه را هر جوری و از هر جايي که پرتش کني، بالاخره چار دست و پا به زمين مِي آيد.دست خودش هم نيست، طبيعتش اينطور اقتضاء مي کند، عادت است و غير قابل ترک. حکايت پر مصداق عباس عزيز ماست که با زحمات شبا نه روزی اش اين دفعه قصد دارد گردوني را در آورد، که نه از درون چاپخانه ها، که از لابلاي ابرها و سماوات و ملکوت مي گذرد و منتشر مي شود. براي هر کس و هر کجا که دوست دارد، و با هرتيرازي که مي خواهد. هنوز هم زور کسي نمي رسد که در ميان آسمان ها دادگاهي بسازد و يا حکم شلاق صادر کند. و اين همه در درون حلفه ای که هرروز بزرگ تر می شود و در آن
از نامدار و بي نام، ازجوان و جوان تر(چون پيري بين ما نيست!)، قلم مي زنند. و من به سهم خود چه خوشحالم که حلقه ای ، البته بسيار کوچک، از اين زنجيرم. و چه بهتر از اين که آتش نوشتني را که سال ها در من خاموش مانده بود، باز از اين راه شعله ور کنم