از قديم گفته اند گربه را هر جوری و از هر جايي که پرتش کني، بالاخره چار دست و پا به زمين مِي آيد.دست خودش هم نيست، طبيعتش اينطور اقتضاء مي کند، عادت است و غير قابل ترک. حکايت پر مصداق عباس عزيز ماست که با زحمات شبا نه روزی اش اين دفعه قصد دارد گردوني را در آورد، که نه از درون چاپخانه ها، که از لابلاي ابرها و سماوات و ملکوت مي گذرد و منتشر مي شود. براي هر کس و هر کجا که دوست دارد، و با هرتيرازي که مي خواهد. هنوز هم زور کسي نمي رسد که در ميان آسمان ها دادگاهي بسازد و يا حکم شلاق صادر کند. و اين همه در درون حلفه ای که هرروز بزرگ تر می شود و در آن
از نامدار و بي نام، ازجوان و جوان تر(چون پيري بين ما نيست!)، قلم مي زنند. و من به سهم خود چه خوشحالم که حلقه ای ، البته بسيار کوچک، از اين زنجيرم. و چه بهتر از اين که آتش نوشتني را که سال ها در من خاموش مانده بود، باز از اين راه شعله ور کنم
سلام
به اين حلقه خوش آمديد.
تبريک!
Posted by: کاتب کتابچه at September 8, 2003 9:53 PMاحمد جان سلام
به جمع ما خوش آمدي. گو که داستانت "تيغ در دست" در گردون ادبي هست، و بسياراني با کار و نوشته ات آشنا هستند، اما اينجا جاي ديگري است. قلمت پرتوان باد. بد نيست که سايت آلماني ات را نيز کمي در اين صفحه لينک بدهي.
عباس معروفي
برادر ناشناس خوش آمدی! رنگ حروف نظرات را عوض کنی بد نيست چون خوب ديده نمی شود.
يا حق
مهدی