خدا نکند که آدم قناعت پيشه نباشد. اين حرف دل خيلي از آدم هاست، حتما. در غير
اين صورت همش دور خودت مي چرخي و مي چرخي تا دمت را مهار کني، اما هيچوقت هم نمي کني. آخر سرت گيج مي رود، آرام مي گيري، ولي هنوز در حسرتي که چرا دمت را نگرفته اي! و چه بسا تا آخر عمر در اين حسرت بماني و بسوزي و بسازي. ولي اين تمام حرف من نيست. مي گويم اگر به لحاظ مادي بشود با قناعت سر کرد و کنار آمد، چرا که نه؟ شايد بشود از اين راه آرام تر و بي دغدغه تر زندگي کرد و به ترتيبي راضي بود و از بسياري از دردها و مصيبت هاي جسمي و رواني کاست. تا اينجا چيز بدي نيست! مشکل ولي تازه از آنجايي شروع مي شود، که قناعت پيشگي عرصه هاي معنوي و روحي آدمي را تسخير کند، که در اين صورت خدا نکند که آدم قناعت پيشه باشد! کم کم از درون تهي مي شوي و مي پوسي و در مردابي بي روح و جان نفس مي کشي و خيلي زودتر از آني که قلب و مغزت از کار بيفتد، دل و جانت را از دست مي دهي و مي ميري. مبادا چنين شود! قناعت در چيزي که از درون شعله مي کشد، بر تو حرام باد! بعضي وقت ها از چرخ روزمرگي بيزار مي شوي و گوش مي کني به نداي دلت، زندگي جان مي گيرد، شعله اي بر پا مي شود و چشمت پروانه هايي را مي بيند که هميشه همانجا بوده اند و دور شعله مي پريده اند. ولي چطور آنها را نمي ديدي؟ ولي باز ترس دوباره از تور صيادي روزمرگي، تو را هيچوقت تنها نمي گذارد. موبداني را مي جويم که تا ابد از اين شعله پاسداري کنند. و در آن روز هميشه مي خندم. هميشه!
mokhlese agha daee
Posted by: amir at September 16, 2003 9:37 PM