September 18, 2003

رويايی در زمستان...

شب بود. مه غليظی تمام جاده را پوشانده بود. چراغ مه شکن اسمارت من تنها تا چند متری جلوی راهم را روشن می کرد. نور مه شکن به روی قنديل های کوچکی می افتاد که در کنار جاده از درخت ها آويزان بودند. انگار که ستاره ها را از آسمان چيده و پايين آورده بودند، تا يکی شان را انتخاب کنم. از کجا می آمدم؟ به کجا می رفتم؟ اين جاده در کجای عالم بود؟ در چه زمانی بسر می بردم؟ و از همه مهم تر، اصلا خودم را می شناختم؟ يا تنها با بخشی از وجودم درحال سفر بودم؟ و چطور می توانستم بدانم که اين همه را نمی دانم! در حرکت غرق بودم و به جلو می رفتم. تنها اين زمان بود که در حرکت اسمارت متوقف شده بود، ولی من همچنان می رفتم.

نور مه شکن در کنار جاده بر روی ايستگاه اتوبوسی افتاد که سه نفر در آن جا بودند. پير زنی از سرما يخ می زد و در حال جان دادن بود. مردی سياه پوش پالتو و شال گردن خودرا درآورده و بر روی پيرزن انداخته بود و هر دو می لرزيدند. چشمم بناگاه به پيشانی بلند و ابروهای پرپشت و دماغ قلمی مرد افتاد. انگار همه آنها را در جايی ديده بودم. تا مرد صورتش را به طرف جاده کرد، شک ام برطرف شد. رحيم بود. آره خودش بود! ملتمسانه دست نگه داشته بود تا توقف کنم. ده سال می گذشت از آن روز برفی که رحيم خطر کرد تا جان مرا نجات دهد. مجروح بودم و بايستی به بيمارستان میِ رسيدم. در ميان رگبار گلوله ها، مرا برترک موتور گازی اش نشاند و به درمانگاه رساند. درآن روز، او بود که جانم را به من هديه داده بود.
اسمارت را متوقف کردم و دنده عقب رفتم. اکنون، سومين نفر، دختری را هم در ايستگاه می ديدم. وقتی چشمم به دختر افتاد، تا چند لحظه چيز ديگری نديدم. جرقه ای قلب و روحم را از جا کند و با خود برد. فوری شناختمش. همان دختر بود. آره خودش بود! خدايا اسمش چه بود؟ همان موقع هم اسمش را نمی دانستم! آن روزها در راه مدرسه هرروز از جلوم رد می شد. هروقت می ديدمش قلبم تند تر می زد و چيزی در رگ هام و زير پوستم جاری می شد. همينطور که می گذشت، با نگاهش مرا می خورد و من در جام خشکم می زد و مات و مبهوت راه رفتنش را نگاه می کردم. انگار که اين همه زيبايی را باور نمی کردم! چقدر شب ها خواب آن موهای لخت و بلند را می ديدم، که دور سرش می ريخت، و با آن دامن سفيد گلدار، که وقتی باد زيرش می افتاد، در دلم زلزله ای راه می انداخت. او اولين عشق من بود، و هرگز نفهميدم چرا او را گم کردم و ديگر نديدمش. ولی در من هميشه زندگی می کرد. چقدر دنبال زن هايی بودم که تنها نشانی از او را در خود داشته باشند! و الان او جلوی من ايستاده بود و با چشمانی پر تمنا، به همان زيبايی که می شناختم، به اسمارت من نگاه می کرد. حتما روش نمی شد که با وجود پيرزن از من بخواهد که تنها او راببرم.
خدايا، در چه وضع بدی گير کرده بودم! اسمارت من تنها يک جا داشت. نمی توانستم هر سه آنها را سوار کنم. بايد يکی را می بردم، تنها يکی و نمی دانستم کدام!
اگر پيرزن را، که داشت می مرد، به بيمارستان می رساندم، رحيم را چه می کردم؟ چقدر در انتظار جبران از خود گذشتگی او برای زندگيم بودم؟ و يا آن دختر! آن گمشده زندگيم که حالا پيداش کرده بودم، چطور می توانستم باز او را رها کنم؟
لعنت! حالا کدام را با خود ببرم؟ در گرداب تصميم گيری مانده بودم و داشتم هلاک می شدم. صدای ضربان قلبم را می شنيدم و سردی عرق را روی تنم احساس می کردم. وقت کم بود و پيرزن همينطور می لرزيد!
«بايد تصميمی بگيری! ياالله بجنب!»
ناگهان فکری به سرم زد. پياده شدم و بطرف رحيم رفتم. سويچ اسمارت و سند آن را به دستش دادم و گفتم: «بگير دوست من! اين هديه برای تو! به شرط آن که پيرزن را به اولين بيمارستان برسانی. عجله کن، خدا به همرات!»
آن دو سوار اسمارت شدند. بخاری تا آخر روشن بود و داخل آن را خوب گرم کرده بود. قبل از حرکت، رحيم پياده شد، پالتوی پشمی اش را آورد و روی شانه من و دختر انداخت. و بعد اسمارت غرشی کرد و به راه افتاد.
من و دختر، زير پالتوی رحيم، به هم چسبيده بوديم و برای گريز از سرما دست هامان را به هم گره زده بوديم. در زير نور کمرنگ ايستگاه به چشم هاش نگاه می کردم. مثل هميشه زيبا بود!
و سرما ديگر از رمق می افتاد….

Posted by Ahmad at September 18, 2003 3:20 PM
Comments

yek mashine bozgtar bekhar ke hamaro savar koni .che jadehye baahaali har chi goshodeh dari peydaa mikoni ! bichaareh sadi , golestano midad to menveshti

Posted by: mohamad at September 19, 2003 10:31 AM

البته این متن کپی شده ولی خوب مشکلی هم نداره !

Posted by: بهشاد at January 21, 2004 11:24 PM