زندگی امروز، يعنی قدرت انتخاب. انتخاب برای همه چيز. از لباس و اتومبيل و خانه گرفته تا برنامه های تلويزيون و تئاتر و سينما و موسيقی، و از انتخاب رشته تحصيلی گرفته تا انتخاب شغل. شغلی که در قديم در خانواده امری موروثی بود و غير قابل انتخاب، امروزه مثل تمام کالاهای ديگر قابل انتخاب است.
فرض کنيد کالای «شغل» برای متقاضيان آن در نمايشگاهی بزرگ، که دکه های متعدد دارد، جهت معرفی به علاقمندان به معرض نمايش گذاشته شده است. شما تحصيلاتتان را در رشته حقوق تمام کرده ايد و می خواهيد از عرضه کنندگان کالای «شغل» اطلاعاتی را در زمينه شغل آينده خود بگيريد. به دکه حقوق مراجعه می کنيد، فروشنده مشخصات تمام محصولات موجود داخلی و خارجی را برای شما توضيح می دهد. می گويد فرآورده ای به نام حقوق، مدت هاست که در بازار جهانی موجود است، ولی به آن گونه از محصولاتی تعلق دارد، که بازار داخلی آن راکد و بس آشفته است و تنها با زحمت زياد و کار بغايت طاقت فرسا می توان زمينه های فروش را در آن ايجاد کرد.
می پرسيد: «کدام نوع از اين محصولات چشم انداز بهتری دارد؟»
می گويد: «در دراز مدت دندان طمع را بکشيد. نه بازاری برای نوع «قاضی» هست و نه برای «دادستان». کيفيت اين دو جنس آنچنان از نظر حقوقی پائين است که اصلا کاری برای نجات اين بازار آشفته نمی توان کرد. اين محصولات در اين بازار مکاره تنها حقوق را بد نام می کنند و انسان ها را از آن منزجر. اگر دلتان واقعا برای اين بخش از اقتصاد می سوزد، بايد سرمايه گذاری طويل المدت کنيد.»
و شما می پرسيد: «چطور می توان سرمايه گذاری کرد، در چه بخشی و برای چه هدفی؟»
فروشنده می گويد: «خوب گوش کنيد چه می گويم، «وکالت» بيشتر به درد اين بازار مي خورد. با آن بايد بتوان اين بخش بحران زده و ورشکسته را نجات داد. شايد از اين راه سهام بخش حقوق کمی بالا رود و از ورشکستگی نجات پيدا کند. فراموش نکنيدکه وکالت جنبه دفاعی دارد، و در جائی که حقوق مورد حمله است و مردم سودی از آن نمی برند، تنها راه سرمايه گذاری در راه دفاع از آن است، يعنی با وکالت.»
و می گوئيد: «فکر نمی کنيد که اين کار چه دل و جراتی می خواهد و چقدر ريسک آن بزرگ است؟»
می گويد: «ولی اگر شما که تعلق به اين بخش داريد و سودآوری بالقوه آن را هم خوب می شناسيد، اقدام به اين سرمايه گذاری نکنيد، ديگر از که می توان انتظار داشت؟»
و شما می گوئيد: «می دانم، حق با شماست. ولی قبول کنيد که دل شير می خواهد!»
خوب دقت کنيد! در اين فرضيه مفهوم والای حقوق بشر به يک مقوله اقتصادی و صرفا مادی تنزل داده شده است. اعتراف می کنم اصلا ايده خوبی نبود و خود من هم از اين شبيه سازی لوس و بی مزه ناراحت شدم. خواهش می کنم به بزرگی خودتان ببخشيد! ولی خوب، وقتی صرف کرده ام و چيزی نوشته ام و دلم نمی خواهد کاری بی نتيجه کرده باشم. پس بگذاريد دستکم نوشته را با يک نتيجه گيری خوب اخلاقی جمع و جور کنم!
برگرديم به سوال آن خريدار و نظر آن فروشنده، راستی نظر شما چيست؟ آيا واقعا قبول داريد که دست گذاشتن روی اين بازار آشفته دل شير می خواهد؟ آن هم فقط به خاطر اين که امکان زيادی دارد که از لحاظ مادی و مالی ضرر کنيد و ناراحت شويد. فکر می کنيد چند تا از آدم ها واقعا با آگاهی به اين خطر بزرگ حاضر به اين کار می شوند؟ حتا با انگيزه های انسانی و معنوی؟
حالابه دنيای حقيقی فکر کنيد و به حقوق بشری که نه کالاست و نه مقوله ای اقتصادی و مادی. مقوله ای است صد در صد معنوی، انسانی و حيثيتی، و در دنيای امروز برای زندگی انسان ها صد در صد واجب و حياتی. و به همين نسبت سرمايه گذاری در راه نجات و احياء ارزش های والای آن، نه تنها می تواند به خسران مالی و مادی، بلکه به از دست دادن همه چيز، تا حد زندگی و جان عزيز انسان، که تصور نمی کنم با ارزش تر از آن برای کسی وجود داشته باشد، منتهی شود.
فکر می کنم خيلی توضيح واضحات داده ام. تو را به خدا مرا ببخشيد، ولی بگذاريد اين حرف آخر را هم بزنم:
اگر با تمام اين حرف ها، يکی دل به دريا زد و آستين ها را بالا زد و وارد اين کارزار، به مفهوم حقيقی و نه کالائی آن، شد، او را سزاوار چه چيزی می دانيد؟ جايزه صلح نوبل؟ پيشنهاد خيلی خوبی است!
راستی بگوئيد ببينم امسال چه کسی برنده اين جايزه شد؟ آيا واقعا کسی بود که دست به اين کار شيرين زده و بابت اين شيرين کاری جايزه را از آن خود کرده باشد ؟
چرا به من می خنديد؟ شايد هم حق داريد، من هميشه از ماجراها عقبم، خيلی خيلی عذر می خواهم، مرا ببخشيد!
سوم اکتبر را هم پشت سر گذاشتيم، روز وحدت دو آلمان. ياد آن روزهائی افتادم که از ايران تازه خارج شده و به آلمان آمده بودم. عجب دوران عجيبی بود اواخر سال 1989، در وسط تاريخ ايستاده بوديم و تماشا می کرديم که چطور دارد تغيير می کند و عصر تازه ای شروع می شود. در آن زمان تلويزيون چه فيلم ها و گزارش هايی که نشان نمی داد! آلمانی که نمی فهميدم، ولی عکس ها نيازی به ترجمه نداشت.
جنازه چائوشسکو و همسرش را نشان می دادند که بلافاصله پس از دستگيری اعدام شدند. تنها يک هفته بعد از آن که از ايران برگشته بود. از ديدار با رئيس جمهور وقت رفسنجانی! کی فکرش را می کرد؟
تانک های روسی ارتش سرخ را نشان می دادند که درخيابان های مسکو جولان می دهند و می خواهند بر عليه گورباچف کودتا کنند، ولی آخر خودشان سرنگون شدند! سيستم «سوسياليسم واقعا موجود» بعد از هفتاد سال ابر قدرتی و يا ابر قدرت نمائی يک شبه فرو ريخت. کی می توانست باور کند؟
و روز هايی که با چشم خودمان از نزديک شاهد بوديم! فرو ريختن ديوار برلين! مردم روی خرابه های ديوار پا می کوبيدند و می رقصيدند و آبجو می نوشيدند! مرحوم ويلی برانت، که بعنوان پدر صلح شرق و غرب در اوج جنگ سرد معروف بود، در آن روز ها غمگين بود. از آينده می ترسيد، شايد از يک قطبی شدن جهان، و شايد از وحدت ناگهاني و چشم بسته ای که سياستمداران حاکم دنبالش بودند. برای هلموت کهل و حزبش شايد بيش از وحدت اصولی و زير بنائی، مهم اين بود که تا نخست وزير است، قهرمان وحدت دو آلمان شود! عجله داشت تا مدال تاريخ را بگيرد! تند و تند از پشتيبانان اقتصادی اش (مثلا شنايدر اسلحه ساز) برای حزبش کمک مالی جمع می کرد و حساب های سياه باز می کرد تا در انتخابات سراسری برنده شود. در همان روزها از ديدن صف های طويل شهروندان آلمان شرقی جلوی پست بانک برلين تعجب می کردم. می گفتم اين ها که دفترچه بسيج و جنس کوپنی ندارند، بعدا فهميدم که دولت تعيين کرده که به هر شهروند شرقی، در برابر ارايه شناسنامه صد مارک آلمان غربی برای خريد در فروشگاه های غرب بعنوان هديه پرداخت شود. دارندگی و برازندگی! خوب، انتخابات هم نزديک بود! چه تبليغی بهتر از اين برای آقای کهل و حزبش؟ نمی دانم چرا ياد انتخابات مجلس سنای شاه می افتادم! نمی خواهم سيستم های سياسی رامقايسه کنم، ولی با اين وجود باز به يادش می افتم! سناتور کانديد به روستای حوزه انتخابی می رفت (شايد برای اولين بار در عمرش)، يک سخنرانی می کرد و بعدش يک پرس چلوکباب خوشمزه به کدخدا و اهالی ده می داد! و نتيجه، پيروزی در انتخابات! چه تاکتيک های شبيهی! حزب دمکرات مسيحی آقای کهل هم در انتخابات بعدی دوباره برنده شد، ولی اين بار درآلمان بزرگ و متحدی، که خوابش را می ديد، البته با صدراعظمی خودش! کی فکرش را می کرد که تاريخ اين قدر سريع و ناگهانی ورق بخورد؟
مدت کوتاهی قبل از انقلاب، هيچ کس درخواب هم نمی ديد که در بهمن57 شاه قدر قدرت به پايان می رسد. ای کاش آنها، همان موقع در قدرت و قبل از وقوع زلزله، کمی هم به فکر آينده حداقل خودشان بودند!