October 6, 2003

کی فکرش را می کرد؟

سوم اکتبر را هم پشت سر گذاشتيم، روز وحدت دو آلمان. ياد آن روزهائی افتادم که از ايران تازه خارج شده و به آلمان آمده بودم. عجب دوران عجيبی بود اواخر سال 1989، در وسط تاريخ ايستاده بوديم و تماشا می کرديم که چطور دارد تغيير می کند و عصر تازه ای شروع می شود. در آن زمان تلويزيون چه فيلم ها و گزارش هايی که نشان نمی داد! آلمانی که نمی فهميدم، ولی عکس ها نيازی به ترجمه نداشت.
جنازه چائوشسکو و همسرش را نشان می دادند که بلافاصله پس از دستگيری اعدام شدند. تنها يک هفته بعد از آن که از ايران برگشته بود. از ديدار با رئيس جمهور وقت رفسنجانی! کی فکرش را می کرد؟
تانک های روسی ارتش سرخ را نشان می دادند که درخيابان های مسکو جولان می دهند و می خواهند بر عليه گورباچف کودتا کنند، ولی آخر خودشان سرنگون شدند! سيستم «سوسياليسم واقعا موجود» بعد از هفتاد سال ابر قدرتی و يا ابر قدرت نمائی يک شبه فرو ريخت. کی می توانست باور کند؟

و روز هايی که با چشم خودمان از نزديک شاهد بوديم! فرو ريختن ديوار برلين! مردم روی خرابه های ديوار پا می کوبيدند و می رقصيدند و آبجو می نوشيدند! مرحوم ويلی برانت، که بعنوان پدر صلح شرق و غرب در اوج جنگ سرد معروف بود، در آن روز ها غمگين بود. از آينده می ترسيد، شايد از يک قطبی شدن جهان، و شايد از وحدت ناگهاني و چشم بسته ای که سياستمداران حاکم دنبالش بودند. برای هلموت کهل و حزبش شايد بيش از وحدت اصولی و زير بنائی، مهم اين بود که تا نخست وزير است، قهرمان وحدت دو آلمان شود! عجله داشت تا مدال تاريخ را بگيرد! تند و تند از پشتيبانان اقتصادی اش (مثلا شنايدر اسلحه ساز) برای حزبش کمک مالی جمع می کرد و حساب های سياه باز می کرد تا در انتخابات سراسری برنده شود. در همان روزها از ديدن صف های طويل شهروندان آلمان شرقی جلوی پست بانک برلين تعجب می کردم. می گفتم اين ها که دفترچه بسيج و جنس کوپنی ندارند، بعدا فهميدم که دولت تعيين کرده که به هر شهروند شرقی، در برابر ارايه شناسنامه صد مارک آلمان غربی برای خريد در فروشگاه های غرب بعنوان هديه پرداخت شود. دارندگی و برازندگی! خوب، انتخابات هم نزديک بود! چه تبليغی بهتر از اين برای آقای کهل و حزبش؟ نمی دانم چرا ياد انتخابات مجلس سنای شاه می افتادم! نمی خواهم سيستم های سياسی رامقايسه کنم، ولی با اين وجود باز به يادش می افتم! سناتور کانديد به روستای حوزه انتخابی می رفت (شايد برای اولين بار در عمرش)، يک سخنرانی می کرد و بعدش يک پرس چلوکباب خوشمزه به کدخدا و اهالی ده می داد! و نتيجه، پيروزی در انتخابات! چه تاکتيک های شبيهی! حزب دمکرات مسيحی آقای کهل هم در انتخابات بعدی دوباره برنده شد، ولی اين بار درآلمان بزرگ و متحدی، که خوابش را می ديد، البته با صدراعظمی خودش! کی فکرش را می کرد که تاريخ اين قدر سريع و ناگهانی ورق بخورد؟
مدت کوتاهی قبل از انقلاب، هيچ کس درخواب هم نمی ديد که در بهمن57 شاه قدر قدرت به پايان می رسد. ای کاش آنها، همان موقع در قدرت و قبل از وقوع زلزله، کمی هم به فکر آينده حداقل خودشان بودند!

Posted by Ahmad at October 6, 2003 4:32 PM
Comments