تماما مخصوص، رمان جديد عباس معروفی، که هنوز در دست تدوين است، رمانی است که با فصل های ناتمام بنا شده. فصل های ناتمام، حکايت زندگی؟ يا توصيفی از سرنوشت يک تبعيدی؟ و يا هم اين و هم آن، با اين وصف که دومی می تواند بيانی قوی تر از يک «ناتمامی محض» باشد.
تماما مخصوص، حکايت زيبائی از ناتمامی فصل های يک زندگی است.
راستی چرا، چرا فصل ها ناتمام می مانند؟ چون که قدرت ادامه کاری و استقامت آدم ها به پايان رسيده؟ يا شايد نشانه ای است از سرگردانی انسان؟ و يا حس نوجوئی و کنجکاوی او، که در اين دوره از زندگی، عصر اطلاعات، به اوج خود رسيده است؟ هيچ نمی دانم، اصلا چه اهميتی دارد که بدانم؟ فقط می دانم که خيلی از فصل ها در هيبت يک قصه ناتمام باقی مانده اند و می مانند.
و من در بيم و هراس و اضطراب، لحظه ها می گذرانم. نکند باز اين هم ناتمام بماند! اگر ماند چطور؟ نکند قبل از اتمام و پايان کار تبديل به چيز ديگری شوم؟ مثلا به حشره ای زشت و چندش آور مثل سوسک و يا جانوری ابله چون گاوی سهل الوصول؟ و تصورش را می کنم، هنگامی که نشسته ام در انتظار، انتظار يک نتيجه، يک پايان، يک ديدار، يک دلخوشی و يک بوی خوب و دلنشين، به دنبال چيزی می گردم که در جلوم ايستاده و دستش را به دستم می دهد و مرا به سمت خود می کشاند. با اين که هوا مه آلود است و هيبتش را نمی بينم، ولی چه باک! دست های گرمی دارد و مرا به سوی خود می کشاند و من با ميل و رغبت دست به دستش سپرده ام و پيش می روم. مرا به شهری می برد که آسمانی آبی و آفتابی دارد، همه چيز را در آن روشن و واضح می بينم و ديگر چرا هراسان باشم که در کجای زمين قرار گرفته؟ خوب است که آسوده ام و هوا روشن است و تميز.
اما نگرانم. نگران از اين که خستگی کار دستم دهد و در ميانه راه خوابم برود. پاهام سست بشوند و قدرت حرکت خود را از دست بدهند، در خوابی شيرين و رويائی شيرين تر در آن جاده وابمانم و دستانم از دستش رها شوند و او را گم کنم. و در خواب ببينم که به همان شهر رسيده ام، در روزی روشن، بدون مه و سرما، همه چيز صاف و شفاف در برابر چشمام قرار گرفته اند. مرد ها و زن ها، از درون دروازه به داخل شهر می آيند و در زِير گرمای آفتاب تن های خسته شان را تسليم خوابی شيرين می کنند. ولی حيف که سرما و تاريکی جاده اين رويا را از پا در خواهند آورد. و آن وقت چه؟ يک رويای ناتمام يا سفری پايان نيافته، چه فرقی می کند! فصلی ناتمام...
tosife jalebi bud. mamnun
Posted by: Alireza at December 1, 2003 10:50 AMERTEBATE MANA DARI BOOD
Posted by: Toranj at December 4, 2003 2:41 PMنميدونم قبلا بابت قصه لت تبريك گفتهام يانه، اما به هر حال تبريك!
Posted by: شين at December 6, 2003 4:22 AMآنچه را که بشود برايش پايانی نوشت ، ديگر تمام شده است!، بر خلاف آنچه که مينمايد ، مخاطبش تنها نويسنده اش خواهد بود، نه من و تو! نقطه پايانی سندی است بر تائيد يک زندگی از دست رفته!
و اما آنچه را که ناتمام رهايش کنيم، هميشه ناتمام خواهد ماند...! ؟
سيلان ذهن من و تو آنرا به کجا سوق خواهد داد....!؟ ....تا کجا....!
منتظر به ثمر رسيدنش ميمانم...
ممنونم.
من نمي دونم چرا فراموش كرده م بابت ”تيغ دردست “ تبريك بگم!!!!
Posted by: الهام الهي at December 11, 2003 4:12 PMاحمد عزيزم،
با نگاه من هم ببين. حالا به جاي من تو اونجايي، و من جات رو خالي مي کنم اينجا.
عباس معروفي