اگر مي دانستم چرا، باز خيلي فرق مي کرد!
وقتي خاک هاي کوير را مي ديدم، دلم شور مي زد و نمي دانستم چرا؟
جزيره کيش جزيره زيبايي است در دل خليج، چه نخل هايي دارد! چه هوايي!
در اين جزيره باز مانده هايي از شهري باستاني بر جا مانده با هزار سال قدمت تاريخي، شهر حريريه. بر لوحه اي نوشته بودند که اين شهر زماني در اثر زلزله اي شديد با خاک يکسان شد و آنچه مي بينيم آثاري است از باز مانده هاي اين شهر تخريب شده .
از کلمه زلزله دلم مي لرزد. مهيب است، ترسناک است، انسان را غمگين مي کند. خدايا، چقدر آدم در اين محل در زير اين خاک ها دفن شده اند! و دلم همچنان شور مي زند.
در لابي هتل تلويزيون بزرگي روشن است، و باز نوحه و زاري، گريه و درد. دلم نمي خواهد به اين همه ضجه و ناله و درد گوش بدهم.
رطب مضافتي بم را باز مي کنم و آن را در دهانم مي گذارم، با جرعه اي چاي داغ. چه مزه شيريني! ولي دلم همچنان شور مي زند.
گزارش گر تلويزيون از آخرين آمار کشته شدگان و زخمي ها صحبت مي کند. زلزله اي مثل همان قبلي ها، به همان شدت بوئين زهرا، طبس و رودبار ، تا بحال 25000 کشته.

خدايا، چه قدر جان آدميزاد ارزان است در اين ميهن.

ببين چه راحت کودکي با خاک يکسان مي شود.
دلم مي لرزد و اشک هام جاري مي شود، ولي چه فايده از اين همه زاري و ناله، مگر تا بحال کار ديگري هم کرده ايم؟
گوينده به صداي ضجه مادري گوش مي دهد، و اشک هايش را پاک مي کند. صداي خواندن قرآن لابي هتل را پر کرده است و در سراسر کشور عزاي عمومي اعلام شده است! مثل هميشه!
خرماي مضافتي بم خوشمزه ترين خرماي جهان است ، يکي ديگر را به دهانم مي گذارم.
جزيره کيش جزيره زيبايي است و در نزديکي آن، شايد چيزي کمتر از 400 کيلومتر، در دل کوير شهري بود که با خاک يکسان شد، چقدر بي رحمانه! مثل حريريه در 1000 سال پيش! کجاي تاريخيم؟ کجا؟
دلم هم چنان شور مي زند...
حرکت را در چيزی حس نمی کردم و تهران سراسر تاريک شده بود. انگار کسی مرا به خاطر قار و قارهای پيکان فرتوتم، که سکوت ناخواسته را در شهر شکسته بود، سرزنش می کرد. حتا از شنيدن صدای فکر کردن و يا نفس کشيدن خودم وحشت می کردم. صدای آژير قرمز از جائی بلند شد و در گوشم مثل مار زنگی هزار دور پيچيد. ای کاش تبديل به اسبی می شدم، تا روی دو پام بلند شوم، و ترسم را به جای قورت دادن با شيهه ای بلند به بيرون فرياد کنم و با دويدن به سوئی، بخت زنده ماندنم را در قرعه کشان مرگ به آزمايش کشانم. خوب می دانستم، به هر چيزی که فکر کنم، و يا به هر سوئی که بدوم، در سرنوشتم اثر نخواهد داشت. پس بگذار بايستم، شايد با آرامشی بيشتر در گردونه بچرخم، شايد سرم کمتر گيج برود و شايد اگر قرعه به نامم افتاد و برنده خوشبخت مسابقه مرگ شدم، با درد کمتری بميرم.
پام را بر پدال ترمز فشار دادم. پيکان در کنار ساختمانی ده طبقه از حرکت باز ايستاد. پشت اين ساختمان ، در کوچه ای بن بست، و در خانه ای سه طبقه ، قرار بود کسی را ببينم که دوستش دارم. می دانستم که در راهروی طبقه دوم منتظرم نشسته و حتما چراغ ها را خاموش کرده بود. دلم براش شور می زد، ولی نه، اين دفعه هم مثل تمام دفعات قبل، تا چند دقيقه ديگر بايد تمام می شد.
صندلی پيکان را با پشتی آن عقب کشيدم، تا کمی لم بدهم و به چيزهای خوب فکر کنم. شهابی روشن و نورانی با سرعت در آسمان حرکت می کرد و بر روی مسيری منحنی شتابان به زمين نزديک می شد. شهاب هر لحظه بزرگ و بزرگ تر می شد و شبيه کره ای نورانی بود که به جنگ سياهی شب تازانده است. از کجا می توانستم بدانم که آن زلزله مهيب خفتگان را ديگر بيدار نمی کند. همه چيز تکان می خورد و ساختمان ده طبقه جلوی چشمام بر روی يک تابلوی زيبای نقاشی با رنگ آميزی نارنجی و سرخ، و با کمی رگه های بنفش نقش می بست. به چيزهای خوب فکر می کردم و سعی داشتم از اين اثر هنری چيزی سر در بياورم و از اين بازی رنگ ها لذت ببرم.
پياده شدم و از روی شيشه های شکسته و شاخه های درختانی که بر سنگفرش پياده رو و کف خيابان افتاده بود به طرف خانه سه طبقه پشت ساختمان ده طبقه به راه افتادم. کوچه بن بست کوتاه شده بود و ديگر به خانه ای ختم نمی شد. تنها يک خانه در سمت راست، اول کوچه، بر پا مانده بود. و همسايه آن گودالی عميق بود که در خود خروارها تن بتن و آهن و چوب دفن کرده بود. خانه سه طبقه ای ديگر به چشم نمی خورد. مردان سراسيمه از اين سو به آن سو می دويدند و زنی بر سينه خود می کوبيد و فرياد می زد: "بچه م...بچه م کو؟" و در ميان ضجه و ناله ها مردی حکم می کرد: "خواهر، حجابت را رعايت کن!"
*
برادرم تازه در تهران خانه خريده است. پس از سيزده سال دوری چقدر خوشحالم که از فرودگاه مستقيم به خانه او می روم. تاکسی از کنار يک ساختمان ده طبقه وارد کوچه ای بن بست می شود و در جلوی يک ساختمان سه طبقه توقف می کند.
وارد اتاق پذيرائی، در طبقه دوم ساختمان، که می شوم تابلوی بزرگ و زيبائی مرا بر جای خود ميخکوب می کند، طرح يک ساختمان بلند در ميان هاله مه گونه ای از رنگ های نارنجی و سرخ و با کمی رگه های بنفش. به چيزهای خوب فکر می کنم و سعی دارم از اين اثر هنری چيزی سر در بياورم و از اين بازی رنگ ها لذت ببرم.....
به کوه های تهران سلام می رسانم. دلم براشان خيلی تنگ شده بود.
تهران، سعادت آباد، 26 آذر 1382