December 18, 2003

تابلوی نقاشی

حرکت را در چيزی حس نمی کردم و تهران سراسر تاريک شده بود. انگار کسی مرا به خاطر قار و قارهای پيکان فرتوتم، که سکوت ناخواسته را در شهر شکسته بود، سرزنش می کرد. حتا از شنيدن صدای فکر کردن و يا نفس کشيدن خودم وحشت می کردم. صدای آژير قرمز از جائی بلند شد و در گوشم مثل مار زنگی هزار دور پيچيد. ای کاش تبديل به اسبی می شدم، تا روی دو پام بلند شوم، و ترسم را به جای قورت دادن با شيهه ای بلند به بيرون فرياد کنم و با دويدن به سوئی، بخت زنده ماندنم را در قرعه کشان مرگ به آزمايش کشانم. خوب می دانستم، به هر چيزی که فکر کنم، و يا به هر سوئی که بدوم، در سرنوشتم اثر نخواهد داشت. پس بگذار بايستم، شايد با آرامشی بيشتر در گردونه بچرخم، شايد سرم کمتر گيج برود و شايد اگر قرعه به نامم افتاد و برنده خوشبخت مسابقه مرگ شدم، با درد کمتری بميرم.
پام را بر پدال ترمز فشار دادم. پيکان در کنار ساختمانی ده طبقه از حرکت باز ايستاد. پشت اين ساختمان ، در کوچه ای بن بست، و در خانه ای سه طبقه ، قرار بود کسی را ببينم که دوستش دارم. می دانستم که در راهروی طبقه دوم منتظرم نشسته و حتما چراغ ها را خاموش کرده بود. دلم براش شور می زد، ولی نه، اين دفعه هم مثل تمام دفعات قبل، تا چند دقيقه ديگر بايد تمام می شد.

صندلی پيکان را با پشتی آن عقب کشيدم، تا کمی لم بدهم و به چيزهای خوب فکر کنم. شهابی روشن و نورانی با سرعت در آسمان حرکت می کرد و بر روی مسيری منحنی شتابان به زمين نزديک می شد. شهاب هر لحظه بزرگ و بزرگ تر می شد و شبيه کره ای نورانی بود که به جنگ سياهی شب تازانده است. از کجا می توانستم بدانم که آن زلزله مهيب خفتگان را ديگر بيدار نمی کند. همه چيز تکان می خورد و ساختمان ده طبقه جلوی چشمام بر روی يک تابلوی زيبای نقاشی با رنگ آميزی نارنجی و سرخ، و با کمی رگه های بنفش نقش می بست. به چيزهای خوب فکر می کردم و سعی داشتم از اين اثر هنری چيزی سر در بياورم و از اين بازی رنگ ها لذت ببرم.
پياده شدم و از روی شيشه های شکسته و شاخه های درختانی که بر سنگفرش پياده رو و کف خيابان افتاده بود به طرف خانه سه طبقه پشت ساختمان ده طبقه به راه افتادم. کوچه بن بست کوتاه شده بود و ديگر به خانه ای ختم نمی شد. تنها يک خانه در سمت راست، اول کوچه، بر پا مانده بود. و همسايه آن گودالی عميق بود که در خود خروارها تن بتن و آهن و چوب دفن کرده بود. خانه سه طبقه ای ديگر به چشم نمی خورد. مردان سراسيمه از اين سو به آن سو می دويدند و زنی بر سينه خود می کوبيد و فرياد می زد: "بچه م...بچه م کو؟" و در ميان ضجه و ناله ها مردی حکم می کرد: "خواهر، حجابت را رعايت کن!"
*
برادرم تازه در تهران خانه خريده است. پس از سيزده سال دوری چقدر خوشحالم که از فرودگاه مستقيم به خانه او می روم. تاکسی از کنار يک ساختمان ده طبقه وارد کوچه ای بن بست می شود و در جلوی يک ساختمان سه طبقه توقف می کند.
وارد اتاق پذيرائی، در طبقه دوم ساختمان، که می شوم تابلوی بزرگ و زيبائی مرا بر جای خود ميخکوب می کند، طرح يک ساختمان بلند در ميان هاله مه گونه ای از رنگ های نارنجی و سرخ و با کمی رگه های بنفش. به چيزهای خوب فکر می کنم و سعی دارم از اين اثر هنری چيزی سر در بياورم و از اين بازی رنگ ها لذت ببرم.....

Posted by Ahmad at December 18, 2003 11:01 AM
Comments

salam
baba shoma kojayin? na nazari na chizi.........;-)

Posted by: sepide arian at December 19, 2003 10:25 AM

تبريك مي گم . تبريك با يه عالمه آرزوي خوب براي شما :)

Posted by: الهام الهي at December 20, 2003 9:57 AM

ba salam wa aresoye khoshbakhti baraetan.karnawale shadi "inja" khamishi chraghha "Anja",ba in tanaghos ..?

Posted by: mahbube12000 at December 22, 2003 3:09 PM

ba in tanaghos....?

Posted by: mahbube at December 22, 2003 3:12 PM

آقا سلام! انگار بالاخره نوشتي اون‌هم بيخ گوش خودمون ... خوش باشي و به اميد ديدار! راستي، مطلب‌ات هم حسابي هوس برانگيز برا گشت و گذار

Posted by: شين at December 23, 2003 2:34 PM

به هردو شما تبريک مي گم. درباره ي زلزله بنويس. به همه و به هردو شما تسليت مي گم. غم انگيزه احمدجان.

Posted by: عباس معروفي at December 30, 2003 12:08 AM