January 22, 2004

گيومه ای در آستانه قرن پانزدهم ....

مترو در ايستگاه توقف می کند. در ميان توده انبوه آدم هائی که می خواهند از در مترو خارج شوند، نمی توانم از جام تکان بخورم. با نيروئی ناشناخته، که مسلما فرمانش از سوی مغز من نيست که به پاهام منتقل می شود، مثل يک موج شتاب دهنده سبکبال به جلو رانده می شوم. همراه با ازدهام جمعيت، ولی اين بار با پای خودم، پله ها را بالا می روم و چشمم به تابلو قرمز رنگ بزرگ جلو در مترو می افتد: ««حرم مطهر»».
می گويم که سنت ها هم ديگر سنت های قديم نيستند. اگر اين همه تغييراتی که در سال های اخير روی داده است، در زمان های قديم، مثلا سال های اول «انقلاب اسلامی» اتفاق می افتاد، تا به حال صدها نام و نشان خيابان ها و اسم مکان ها عوض می شد. آن موقع ها اين طور بود، ولی حالا اين سنت هم مثل خيلی از سنت های قديمی ديگر از بين رفته است، حتا «حرم مطهر» هم به همان اسم سابق باقی مانده، با اين فرق که تنها دورش يک گيومه گذاشته اند!

عجب فکر نابی! نمايندگان شورای شهر در همان سال اول تحولات اجتماعی (البته ديگر اسم اصلاحات روی اين تحولات نگذاشتند، چون در سال های دهه هشتاد خاطره خوشی از آن باقی نمانده بود!) خيلی باهم بحث می کردند تا اسم جديدی برای اين منطقه از تهران تعيين کنند. يک عده معتقد بودند که بايد اين محوطه ، يعنی حرم اصلی به انضمام حرم های جانبی را، که سه تای آن ها پر شده بود، به نام «گورستان تاريخ» تغيير نام دهند. اين ها البته نماينده های تندروی شورا بودند، عده ديگری، که به محافظه کار معروف شده بودند، هيچ تغيير نامی را جايز نمی دانستند، نه تنها تغيير نام اين جا، بلکه هيچ کجا. تنها اکثريت نمايندگان بودند که بين دو موضع را گرفتند و توافق کردند که اين نام بماند، ولی با گيومه دور آن. يعنی نقل قولی از گذشته در زمان حال. يعنی تحولات اجتماعی واقعی است، ولی مثل آن موقع ها انقلابی نيست، تا آن جا که امکان دارد بايد اسم ها و مکان ها را نگه داشت، چون تاريخ تاريخ است. مردم همه می دانند که امسال، آخرين سال قرن چهاردهم هجری شمسی، و در آستانه قرن جديد ديگر نسل جديدی روی کار آمده که در بسياری از سنت های گذشته تجديد نظر کرده است، مثلا در سنت نياز به «اولياء فقيه». آن ها در آرامگاه «حرم مطهر» خوابيده اند و ما بيداريم و زندگی را ادامه می دهيم. متمدن هم شده ايم، چون اکثريت مان به جای تندروی و شعار، به جريان گذرای تاريخ و تجربه ايمان آورده اند. سال هاست که اصلاحات کرده ايم، تنها رويمان نمی شود که اسمش را ببريم. آن موقع ها اسمش بود و از خودش خبری نبود، ولی حالا واقعا اصلاحات شده ، اما ديگر اسمش نيست!
باز ياد گذشته ها و دوران جوانی ام افتاده ام. برای تجديد خاطره دور «حرم مطهر» چرخی می زنم. چشمم به تابلوی ضلع شمالی ساختمان می افتد و آن را تا آخر می خوانم:
«اين محل تحت سرپرستی اداره ابنيه و آثار باستانی قرار دارد و از مراجعين محترم تقاضامنديم جهت حفظ نظافت ساختمان ها و محوطه آن کوشا باشند. نوشتن هر گونه شعار بر روی ديوارها اکيدا ممنوع است و متخلفين موظف به پرداخت جرايم نقدی بر طبق قانون می باشند.»...

Posted by Ahmad at 10:47 PM | Comments (6)

January 5, 2004

شعله آتش

خدا را شکر وقتی که نيروهای امداد آتش نشانی و تيم پزشگی به محل رسيدند، ديگر کار تمام شده بود و اثری از آثارم باقی نبود. چادر و روسری ام دود شده و به هوا رفته بودند و از جائی روی سرم که قبلا موهای بلند سياهم دورش ريخته بود، بوی پلاستيک سوخته زننده ای فضا را پر کرده بود. مردم دور فلکه امام خمينی را در شهر بسته بودند و دنبالم می کردند و من مثل اندرونی يک شومينه گرمازا شعله های آتش را، از مرکز خودم، و از پائين تا بالا و به چپ و راست و اطرافم پخش می کردم و سرمای شهر همدان را در ميدان بزرگ به سوی کوه های الوند پس می راندم.
وقتی که شعله های آتش پس از سوزاندن پيراهن پشمی ام به سينه هام می رسيد، در يک آن ياد آن بوسه خانمان سوزی افتادم که مرا از خود بيخود کرد و تسليم سرنوشت شدم. همان که فکرم را از کار انداخت و با آن مرض فراموشی بهم دست داد، بدتر از پيرزن های 90 ساله. فراموش کردم کی هستم و کجام و اصلا چکار می کنم. فراموشی محض! بوسه ای که از پيشانی ام شروع شد، روی لب هام فرود آمد، گردنم را درنورديد و از روی سينه هام به نوک پستان هام رسيد. تمام وجودم را شعله های شهوتی دل انگيز می سوزاند و موجی هوس زا سراسر بدن خيسم را می پيمود، تا اينکه تسليمش شدم. و يک لحظه بود که به خود لرزيدم، مثل چينی ظريفی از بلندی بر زمين افتادم و شکستم. صدای شکستن و خرد شدنم خيلی هولناک بود.

پدر با آن شکم بزرگ و پاهای کلفتش روی تکه های خرد شده وجودم پا می گذاشت و من از درد به خود می پيچيدم و صدای فريادم پرده گوشم را پاره می کرد، و اين بار بدون لکه های خونی که ناموسش را بر باد داده بود. اگر آن ملحفه خونی بدست داداش مرتضی نمی افتاد، خدا را چی ديدی، اصلا کی می فهميد؟ آن وقت به جای آن که از خانه فرار کنم، با يک پيت پر از بنزين تا ميدان شهر، شايد مجبور می شدم تا ابد از خودم فرار کنم. لابد قسمت من همين بوده! پدر می گفت: "جمال يک لات بی سر و پاست، دين و ايمان ندارد، او را چه به دامادی خاندان ما!"
و مادر سکوت می کرد و دم نمی زد، و اين داداش مرتضی، انگار که خدا جواز انحصار وراثت ژن های پدر را تنها برای او صادر کرده بود!
اما نمی دانم چرا وقتی به جمال، و آن بوسه سحرانگيز، فکر می کردم، چشمام برق می زد و در درون شعله ها گر می گرفتم، ولی از چشم های پدر، که با آن ها مثل جانوری وحشی قبل از حمله به شکار به من نگاه می کرد، وحشت داشتم. نه، عصبانی بودم از همه چيز. از اين زندگی نکبتی.
و باز هم خدا را شکر وقتی که نيروهای امداد آتش نشانی و تيم پزشگی به محل رسيدند، ديگر کار تمام شده بود و اثری از آثارم باقی نبود...

Posted by Ahmad at 4:33 PM | Comments (5)