January 5, 2004

شعله آتش

خدا را شکر وقتی که نيروهای امداد آتش نشانی و تيم پزشگی به محل رسيدند، ديگر کار تمام شده بود و اثری از آثارم باقی نبود. چادر و روسری ام دود شده و به هوا رفته بودند و از جائی روی سرم که قبلا موهای بلند سياهم دورش ريخته بود، بوی پلاستيک سوخته زننده ای فضا را پر کرده بود. مردم دور فلکه امام خمينی را در شهر بسته بودند و دنبالم می کردند و من مثل اندرونی يک شومينه گرمازا شعله های آتش را، از مرکز خودم، و از پائين تا بالا و به چپ و راست و اطرافم پخش می کردم و سرمای شهر همدان را در ميدان بزرگ به سوی کوه های الوند پس می راندم.
وقتی که شعله های آتش پس از سوزاندن پيراهن پشمی ام به سينه هام می رسيد، در يک آن ياد آن بوسه خانمان سوزی افتادم که مرا از خود بيخود کرد و تسليم سرنوشت شدم. همان که فکرم را از کار انداخت و با آن مرض فراموشی بهم دست داد، بدتر از پيرزن های 90 ساله. فراموش کردم کی هستم و کجام و اصلا چکار می کنم. فراموشی محض! بوسه ای که از پيشانی ام شروع شد، روی لب هام فرود آمد، گردنم را درنورديد و از روی سينه هام به نوک پستان هام رسيد. تمام وجودم را شعله های شهوتی دل انگيز می سوزاند و موجی هوس زا سراسر بدن خيسم را می پيمود، تا اينکه تسليمش شدم. و يک لحظه بود که به خود لرزيدم، مثل چينی ظريفی از بلندی بر زمين افتادم و شکستم. صدای شکستن و خرد شدنم خيلی هولناک بود.

پدر با آن شکم بزرگ و پاهای کلفتش روی تکه های خرد شده وجودم پا می گذاشت و من از درد به خود می پيچيدم و صدای فريادم پرده گوشم را پاره می کرد، و اين بار بدون لکه های خونی که ناموسش را بر باد داده بود. اگر آن ملحفه خونی بدست داداش مرتضی نمی افتاد، خدا را چی ديدی، اصلا کی می فهميد؟ آن وقت به جای آن که از خانه فرار کنم، با يک پيت پر از بنزين تا ميدان شهر، شايد مجبور می شدم تا ابد از خودم فرار کنم. لابد قسمت من همين بوده! پدر می گفت: "جمال يک لات بی سر و پاست، دين و ايمان ندارد، او را چه به دامادی خاندان ما!"
و مادر سکوت می کرد و دم نمی زد، و اين داداش مرتضی، انگار که خدا جواز انحصار وراثت ژن های پدر را تنها برای او صادر کرده بود!
اما نمی دانم چرا وقتی به جمال، و آن بوسه سحرانگيز، فکر می کردم، چشمام برق می زد و در درون شعله ها گر می گرفتم، ولی از چشم های پدر، که با آن ها مثل جانوری وحشی قبل از حمله به شکار به من نگاه می کرد، وحشت داشتم. نه، عصبانی بودم از همه چيز. از اين زندگی نکبتی.
و باز هم خدا را شکر وقتی که نيروهای امداد آتش نشانی و تيم پزشگی به محل رسيدند، ديگر کار تمام شده بود و اثری از آثارم باقی نبود...

Posted by Ahmad at January 5, 2004 4:33 PM
Comments

benwis ,benwis,ta rori beresad ke an dokhtar o madarash emkane ebrase wojod pyda konand,an dokhtar ra mojasam mikonam dar telewesion hamadan dard ba mojri as tajrobe dard nakhash miguyad.ama engar "pirmarde 90 sale ham farmoshi migirad?intur nist?

Posted by: akram mohammadi at January 7, 2004 9:15 AM

با سلام
دوست عزیز دردناک بود. امید است روزی قصه های ما موضوعاتی دیگر باشد و این شعله های آتش فقط در عشق طلوع کند نه در پیکر هزاران هزار دختر معصوم.
پایدار باشید

Posted by: خیال تشنه at January 10, 2004 7:34 AM

yeki aatash migirad ayan; va yeki az daroon misuzado hich kas nemidanad

Posted by: Toranj at January 11, 2004 11:04 AM

خير مقدم و از اين جور چيزا. کجايي؟ جشن عروسي هم که در خانه ي هدايت برپا خواهد شد. کي؟ خودت تعيين کن. فعلا عزاداريم و داريم به بم فکر مي کنيم، اما چلوکباب از ياد هيچکس نرفته تا حالا. دلم برات تنگ شده، احمد. شايد هم بهتر باشه جشن سمبوليکي بگيرم و ماجرا رو سمبل کنيم، اما همه مون دوباره به حساب کانون نويسندگان ايران (ويژه ي زلزله زدگان) سري بزنيم. حتا در حد يه چلو کباب، و بعد نون خالي بخوريم و در هاله ي اشک هامون براي اون بچه ها با هم آواز بخونيم. آخه توي يه فيلمي ديدم که کمک کننده ها از توي ماشين نون رو به طرف آواره ها پرت مي کردن. احمد، از اون روز تا حالا هروقت نون مي بينم مي زنم زير گريه. مي دوني، به مقام انسان توهين شده و اين قابل بخشش نيست.

Posted by: عباس معروفي at January 13, 2004 12:29 AM

نزار فرصت ها از دست بره . رابطه ات با بابا چطوره؟ اگه دوست داری از بابا بگی و از بابا بشنوی بيا

Posted by: baba at January 21, 2004 5:09 PM