مريخی در انتظار ايستاده است، در صفی طولانی که همگی از ساکنين کرات و سيارات ديگرند. به زندگی و گذشته اش فکر می کند. با اين که سيستم عصبی و حسی اش ساز و کار کاملا متفاوتی نسبت به آدم ها دارد، ولی او هم درست مثل زمينی ها دلش شور می زند. نمی داند چرا هر وقت خاک قرمز رنگ می بيند، يک طور ديگر می شود، خودش هم احساس خودش را درک نمی کند. نمی داند احساس گرمی می کند، يا آنکه ياد سرما می افتد، سرمائی که ديگر سال هاست ناهنجاری و چندش آوری آن را فراموش کرده است.
مريخی مدت ها بود که ديگر از سرما نه باکی داشت و نه احساس نفرت. بر روی زمين، هوا براش گرم و دلپذير بود. مهم هم نبود که در سيبری باشد يا قطب شمال، مريخی گرمای زمين را دوست می داشت و از آن زندگی می گرفت. از وقتی که به زمين آمده بود، ضخامت پوست نازکش دو ميلی متر هم از قبل کمتر شده بود. همنوعانش در مريخ پوستی کلفت تر از او داشتند، با ضخامت 25 ميلی متر بطور متوسط و از جنس سيليکون. پوستش 6 ميليمتر نازک تر از متوسط پوست های ديگر بود، نقصی مادرزادی که باعث شده بود نه سرما را تحمل کند و نه از تحولات جوی مريخ بتواند جان سالم بدر برد. زندگی در شرائط اقليمی مريخ براش از همان کودکی عذاب اليم بود. با اين حال حس تنازع بقای عجيبی داشت. اهل مطالعه بود و از آخرين تحولات و کشفيات علمی زمينی ها خيلی استفاده می کرد. زبان و خط زمينی ها را ياد گرفته بود و از همه مهمتر، فرکانس های مغزی اش در محدوده دريافت و ارسال انواع گوناگون امواج الکترومغناطيسی قابل تنظيم بود، او می توانست تمام پيام های دريافتی از زمين را به ماهواره هائی که زمينی ها به آنجا فرستاده بودند، بخواند، بفهمد و از آنها برای زندگی خودش استفاده کند. از طريق اطلاعات زمينی ها به خواص شيشه پی برده بود و خانه اش را گرداگرد از شيشه ساخته بود، آنهم نه مثل بقيه مريخی ها در اعماق کره. اولين ساکن مريخ بود که خانه اش را در گودالی در سطح مريخ بنا کرده بود. به اين ترتيب خانه اش آفتاب گير شده بود و به جای استفاده از گرمای اعماق مريخ، مثل زمينی ها از اثر گلخانه ای در سطح کره استفاده می کرد. می دانست که آدم های روی زمين با اين روش توانسته بودند آب و هوای کره خودشان را بتدريج گرم تر کنند. با اين تکنيک مريخی توانسته بود دمای خانه اش را 6 درجه از بقيه جاها گرمتر کند و زندگيش را يک کمی قابل تحمل تر. با اينهمه هنوز خيلی سردش بود. با دمای هفتاد درجه زير صفر ادامه زندگی براش مشکل بود. هميشه سردش بود و نمی توانست در مريخ خوشبخت باشد. بايد به جائی ديگر پناه می برد. او مريخی بود ولی مريخ جای او نبود.
تا اينکه به زمِين رفت. اولش خيلی سخت بود. با هزار مکافات و با نيروی اراده توانست تنها چشمش را از وسط صورت به سمت راست بکشاند. روی پيشانی سيليکونی اش آنقدر مواد مصنوعی با آلياژ های مختلف زد تا بتواند گودالی برای يک چشم مصنوعی جديد در سمت چپ صورتش درست کند و چشم اصلی اش را در سمت راست محکم کند. و جای هر دو چشمش را بايک قالب سيليکونی، که درست مثل عدسی چشم آدم ها ساخته شده بود، بپوشاند. با اين کار صاحب دو چشم زيبا شده بود به رنگ قهوه ای، درست مثل آدميزاد.
کم کم ياد گرفت زمينی را با لهجه خود آدم ها حرف بزند، لباس های زمينی بپوشد، و بعد از مدت ها تمرين طاقت فرسا عادت کند روی دو پا بايستد و راه برود. خلاصه تبديل شد به موجودی جديد، که هم مريخی بود و هم زمينی. با ظاهری تنها نيِمه زمينی، دست هاش را آنقدر بست و دو تا کرد تا سيليکون آن به هم جوش خورد و کلفت تر شد و کوتاه تر، درست مثل زمينی ها. هر چه بيشتر زمينی می شد، احترام بیشتری پيدا می کرد. با اينکه پوستش نازک بود، ولی به نسبت زمينی ها خيلی هم پوست کلفت بود.
مريخی مدت های مديد بود که باورش شده بود که ديگر يک زمينی است. يک مرد زمينی باهوش، متمدن و جذاب. درست با همان معيارهائی که خود زمينی ها می پسندند. اما هنوز نمی دانست چرا هر وقت خاک قرمز رنگ می بيند، يک طور ديگر می شود، خودش هم احساس خودش را درک نمی کرد. نمی دانست احساس گرمی می کند، يا آنکه ياد سرما می افتد، سرمائی که ديگر سال ها می شد که ناهنجاری و چندش آوری آن را فراموش کرده بود.
صف طولانی انگار قصد جلو رفتن ندارد. سال ها ی سال است که با آدم ها نشست و برخاست می کند و خوب می داند که آدم شده است. يک آدم مريخی الاصل، که خصوصيات مريخی گری اش تنها نشانی از برتری او بر ساير آدم هاست. خوشحال است و با وجود تمامی آن سختی ها و ناراحتی هائی که در مريخ و زمين داشته است، به خود می بالد. مريخی قدمی ديگر در صف به پيش می رود و لبخندی کشدار بر لب دارد.
در اين لحظه تنها ناراحتی اش اين است که چرا صف اينقدر کند پيش می رود. کم کم دارد بی تاب می شود. مگر موجودات غير زمينی ارزش ندارند که مثل آدم ها و ساکنين زمين با آن ها رفتار شود . تازه مگر او يک زمينی تمام عيار نشده، مگر دو تا چشم ندارد، روی دو پا، بدون دولا دولا شدن، مثل آدم راه نمی رود، مگر به زبان آن ها حرف نمی زند، چرا، او ديگر چرا، مگر او جاش روی اين کره گرم و خاکی زيادی است، که او را برای ساده ترين کار، برای ملاقات مادرش، اينقدر معطل می کنند. دارد کلافه می شود. سه ساعت و نيم است در صف روی دو پای ضعيف و باريکش ايستاده است. دلش برای مادر تنگ شده. خدا کند يک بار، فقط يکبار ديگر، او را ببيند. مادرش سخت بيمار است.
بوی لاستيک سوخته فضای سالن را پر کرده است. هميشه آرزو داشت به جای اين بوی لاستيک سوخته زننده، که در هنگام غم و افسردگی از راه های تنفسی اش به خارج ساطع می شود و فضا را پر می کند، بتواند اشک بريزد. از وقتی به زمين آمده بود، خيلی سعی کرده بود که موقع دلتنگی و ناراحتی مثل زمينی ها بتواند گريه کند، ولی موفق نشده بود. حتا بوی عرق تن و پای آدم ها را به اين بوی لاستيک سوخته ناخواسته اش ترجيح می داد.
ساعت ها می گذرد، بالاخره مريخی با پائی خسته و لرزان به سوی پيشخوان مرد زمينی در اداره موجودات غيرزمينی دعوت می شود. از مادر می گويد، از بيماری اش و از ضرورت ملاقات فوری. خواهش می کند و تمنا، با احساس کامل يک انسان زمینی. مرد زمينی سرش را از پيشخوان بلند می کند و می گويد: «نه، امکان ندارد، بهيچوجه!»
مريخی از کوره در می رود و درست مثل آدم ها فرياد می زند: «مگر تو خودت مادر نداری؟»
«چرا، ولی قانون زمين همين است!»
مريخی مدت های مديد بود که باورش شده بود که ديگر يک زمينی است. يک مرد زمينی باهوش، متمدن و جذاب. سال ها ی سال بود که با آدم ها نشست و برخاست می کرد. خودش باور کرده بود که آدم شده است. خوشحال بود و به خود می باليد. ساعت ها در صف انتظار ايستاده بود، و به زندگی و گذشته اش فکر کرده بود. دلش شور می زد و بوی شديد لاستيک سوخته تمام فضای سالن را پر کرده بود.....
merikhi " ariaya",espreti dokhtar kochule manu sale 2009shayad onja molaghat kone!
Posted by: akram mohammadi at February 13, 2004 4:13 PMدوست عزیز سلام چند تا از آخرین نوشته هاتان را خواندم شما نویسنده خلاقی هستید از این که با شما آشناشدم خوشحالم و خوشحال تر میشوم نظرتان را در باره داستان های خودم بدانم ...به امید دیدارتان ...
Posted by: گلسرخ at February 16, 2004 6:09 PM