February 21, 2004

بو گند مطبوع

آخ لعنتی، باز اين دل پيچه لعنتی سراغم آمده و ول کن معامله نيست! از سر شب تا حالا دست از سرم بر نداشته. فکر می کنم زياد خورده ام و آن هم چه چيزهای نفاقی، مثل لوبيا و پشت سرش هم پسته و بادام و انواع و اقسام خشکبار، روش هم جرعه جرعه کوکا کولاهای گاز در نرفته! فکر کنم تا صبح هر بلائی سرم بيايد حق است، تا من باشم که اين شکم کارد خورده و ورپريده را، که هر دم به ساعت هوس يک کوفت و زهر ماری می کند، يک کمی تحت کنترل خودم داشته باشم! از وقتی کپه مرگم را گذاشته ام روی تخت دراز بکشم که تا قبل از خواب کمی اخبار بخوانم، همينطور باد می پيچد توی دلم و شش دور توی معده و روده ام را طواف می دهد. خدا را صد هزار مرتبه شکر که کسی تو خانه نيست، وگرنه بيچاره چه عذابی می کشيد با غار و غور وحشتناک اين شکم صاحب مرده، تازه اگر بعدش آن صحنه کريه بدو بدو به سمت دستشوئی، با دستی روی شکم، و با چهره ای رنگ پريده، که حکايت از انفجاری قريب الوقوع دارد، به چشمش نخورد. آنوقت چه آبروريزی دردناکی خواهد بود، خدا بخير کند و نصيب کافر نکند! اوج بدی اين ماجرا آن تلاش های مذبوحانه ای است که آدم قبل از انفجار انجام میِ دهد تا اين سر و صداهای نامطلوب از توی دستشوئی به بيرون درز نکند، مثلا تاکتيک کشيدن سيفون که بايد شناخته شده باشد، آدم با اين فکر کمی به خودش تسکين می دهد که اين صدای سيفون اندکی از سرو صداهای آبروبر و خانمان سوز اين اسهال ناخواسته را کم می کند. البته کدام خری است که نفهمد ماجرا از چه قرار است، ولی خوب، شايد همين اختلاط های صوتی کمی از احساس گناه صاحب صدا کم کند. حالا که تنهام، دستکم نه از توليد صدا معذب می شوم و نه از آن بوهای «نامطبوعی» که بعدش در فضا پر می شود!



بگذاريد براتان اعترافی کنم، يک اعتراف سخت وبسيار ناراحت کننده! هميشه در آن پشت ها، يعنی يک جاهائی دور افتاده از داخلی ترين سلول های مغز سرم، گهگاه افکاری بيرون می آيد و نشت می کند که البته ناخودآگاه است، و خيلی هم شايد برام خوشايند نباشد. ولی بگذاريد براتان اعتراف کنم تا دلم خالی شود، شايد کمی از بار گناهم کاسته شود. بگذاريد اعتراف کنم که من نه تنها از بو گند خودم بدم نمی آيد، بلکه برعکس، کمی هم برام خوشايند است! يک بو گند مطبوع! نشانه ای از اين که من هستم، من بو می دهم، پس هستم!
نمی دانيد چه مدت طولانی بود که من از اين واقعيت می گريختم، از بيان آن می ترسيدم و به آن فکر نمی کردم ولی احساسش هميشه در من بود، حالا با ثبت اين کلمات کمی سبک تر شده ام، هم به خاطر اين اعتراف و هم به خاطر اين که دل پيچه ام نيز کاهش يافته است!
سيفون را می کشم و دستشوئی را ترک می کنم. روزنامه را در دست می گيرم و بار ديگر روی تخت دراز می کشم. پتو را بلند می کنم و تا روی سينه ام می اندازم. بو گند مطبوعی با حرکت پتو به مشامم می رسد، که اصلا آزارم نمی دهد.
بالاخره پس از اين همه ناآرامی درونی شروع به خواندن اخبار انتخابات ايران می کنم. گزارش مفصلی از انتخابات نوشته شده، و عکسی بزرگ از تعدادی آيات عظام، که در حوزه رای هاشان را به صندوق می ريزند. پوزخندی می زنم و با صدای بلند می گويم: «اين هم سند، کی گفته که مردم در انتخابات شرکت نکرده اند؟»
به عکس خيره می شوم، دو عمامه سياه و دو عمامه سفيد، و دو مرد ريشو که صندوق را می پايند. شروع به خواندن گزارش می کنم.
هنوز معده ام مثل پس لرزه های پس از زلزله کمی ملتهب است و تک صداهائی می دهد. غر و غر های معده ام تمرکز حواسم را برای خواندن اخبار انتخابات از بين می برد، کلمه های گزارش تار و محو می شوند، عمامه های سفيد و سياه در هوا پرواز می کنند و به هم گره می خورند، و مثل اين که گردبادی آن ها را بهم می پيچد و بر فرق سرم می کوبد. سرم بلند می شود و چشمانم کمی باز تر، در فضائی مه گونه وتار به صندوق رای نگاه می کنم. دستارهای بهم گره خورده روی سرم سنگينی می کند. همه جا تاريک شده ، بو گند مطبوعی تمام حوزه را پر کرده است و مردم با سرعت در جهت خلاف صندوق های رای می دوند و از حوزه فرار می کنند. دستارهای سياه و سفيد را در دست می گيرم و با لذت تمام آن ها را بو می کنم و سر مست می شوم. نيروئی خارج از من لب هام را تکان می دهد، خوشحال و شادمان از کشفی عالمانه و فيلسوفانه، پژواک صدائی، که اطمينانی از تعلق آن به خود من نيست، در تمام سرم می پيچد. سرم را تکان می دهم، لبخند می زنم و تکرار می کنم : «من بو گند می دهم، پس... هستم!»

Posted by Ahmad at February 21, 2004 3:22 AM
Comments

goshte as estesna as lahase buyologi mahichehy-e,badan shol mishawad, bakhshi as solohaye maghes mimirad.ensan be marhalei miresad ke be moraghebate digari niyas darad,be nasaram resid ray dahande jedi to ra mishod dar in radif ja dad."wiruse asiyayi"

Posted by: akram mohammadi at February 26, 2004 7:52 PM

به به مرا برديد به حال و هواهای خوب. خوب بالاخره اين هم يکی از مشکلات بشر امروز است از جمله آدمهای خوش سليقه!!

Posted by: saleh at February 27, 2004 5:20 AM

سلام دوست عزیز مطلب جدیدتان را خواندم .و استفاده کردم . از راهنمایی های شما هم سپاسگذارم حق با شماست سعی میکنم اشکالاتی که خاطر نشان کردید را بر طرف کنم .در پایان نیز از لطفتان تشکر میکنم امیدوارم در آینده نیز بتوانم از کمکهایتان استفاده کنم...

Posted by: گلسرخ at February 29, 2004 8:25 PM

والا چه عرض کنم از این جامعه بو گندو

Posted by: بستني خانوم at March 1, 2004 1:13 PM

aslan ye jurayi khande dare......

Posted by: sepideh arian at March 2, 2004 6:29 PM