March 21, 2004

نوروز مبارک

tulpen.jpg سال 1383 مبارک باد!

Posted by Ahmad at 11:48 AM | Comments (1)

March 13, 2004

نيايش ديجيتالی

خدايا، تو را صد هزار مرتبه شکر می کنم. شکرت می کنم، چون مرا به اين دنيا آوردی، چون مرا تو خلق کردی. هر چند که هنوز نمی دانم چرا! هنوز چيزی نمی فهمم و می دانم که نخواهم فهميد. يعنی تو شعورش را به من عطا نکردی که درکت کنم تا به انگيزه ات از اين آفرينش خلاق پی ببرم. رفتار تو با من مثل رفتار خدای تو با خودت نبود. او به تو قدرتش را داد که بفهمی، فکر کنی و حتا از فرمانش سرپيچی کنی. خواست تو را آقای همه هستی کند و تو نماينده اش شوی. او تو را قوی کرد تا تو هم خدائی کنی. و حالا تو خدای من شده ای!
از لحظه تولد تا کنون آرام نداشته ام. يعنی آرامم نگذاشته اند. ای خدای مهربانم! حتما حکمتی بود در آن که مرا برای فرماندهی پايان کار آفريدی. چرا نبايد کارگزاران پشت صحنه عمليات را غافلگير می کرديم تا سپاه ما شاهد دست و پا زدن های مذبوحانه فرماندهان بی جربوزه دشمن باشد. يک پاتک تمام و کمال! حتما تو بهتر می دانی که چرا اين سيستم را بايستی از کار انداخت و به آن رحم نکرد. درباره فلسفه اش چيزی نمی گويم و آن را به حکمت و عقل خودت می سپارم.

با فرمان برق آسايت از جا کنده شدم. دستور حمله را به افراد گردان صادر کردم و ما با سرعت نور به راه افتاديم. مقصد از پيش معين بود. بشقابک غول پيکر گردبادی به راه انداخت و ما را به سمت خود کشيد. و ديری نپائيد که وارد سيستم دشمن شديم.
همه جا تاريک بود. انتظار، انتظار مطلق. افراد در لباس مبدل و با نام های مستعار در گردان پستی دشمن کمين کرده بودند. همه منتظر فرمان من برای آغاز حمله. انتظار اما راحت نبود. چاره ای نداشتيم جز انتظار تا لحظه ای که گردان پستی دشمن با فرمان فرمانده گردان به حرکت در می آمد. نمی دانستند که به محض ورود افرادشان به گردان پستی چه آشی براشان پخته بوديم.
وقتی که فرمانده گردان پستی در را گشود، ديگر انتظار ما به پايان رسيد. به افراد دستور آغاز عمليات را صادر کردم. در ساختمان گردان پستی کسی نمی دانست که نيمی از افراد، که با فرمانده دشمن می روند، سربازان من اند، با لباس مبدل و در راه تسخير ستاد فرماندهی پايان کار! ورود به ستاد برای افراد من کاملا بی دردسر بود، راحت و آسوده! به دستور من ستاد فرماندهی پايان کار وارد عمل شد. با يک چشم بهم زدن اعلاميه عمليات بر روی پرده نمايش فرماندهی کل قوای دشمن ظاهر شد: «سيستم شما تا 60 ثانيه ديگر خاموش می شود. لطفا کليه کارهای خود را ذخيره کنيد!»
فرمانده کل قوای دشمن لب هاش را از هم باز کرده بود و دندان هاش را با قدرت بهم می فشرد. دستش را با شتاب به چپ و راست حرکت می داد و با هر حرکت فرمانی صادر می کرد. هر چه زمان می گذشت حرکت دستش تند تر و تند تر و چشماش از هم بازتر می شد. و رگ های گردنش هم بيشتر بيرون می زد. تا اينکه عمليات پايان کاربا موفقيت به پايان رسيد. همه جا تاريک شده بود و ساکت. در سکوت مطلق تنها اين صدای فرمانده شکست خورده بود که می آمد:«لعنت!»
و همزمان با اين فريادها، دستش را محکم بر روی ميز کارش می کوبيد.
در تاريکی ناشی از عمليات، همهمه شادی سربازان من در فضا موج می زد. «خدايا شکرت!»
با روشن شدن دوباره چراغ ها همهمه پيروزی و شادی يکباره قطع شد. صدای رگبار گلوله ها از هر طرف بلند بود. اين سربازان من بودند که يکی پس از ديگری بر زمين می افتادند و جان می دادند. دير يا زود نوبت من هم می رسيد و رسيد. مسير عبور گلوله داغ را در سرتاسر بدنم حس کردم. سرم گيج خورد، جلوی چشمام سياه شد و از پشت بر زمين غلطيدم. زمان درازی نکشيد تا جان دادم و مردم.
مرگ من مجوز قطع صدای رگبارها بود. فرمانده گروهان ويژه ای که با ما جنگيده بود اعلاميه ای بر روی پرده نمايش فرماندهی کل قوای دشمن صادر کرد: «وورم 132 در سيستم شناسائی و از ميان برده شد.»
همهمه شادی سربازان دشمن در فضا موج می زد. خدايا تو را صد هزار مرتبه شکر می کنم که به من جان دادی و آن را از من گرفتی. هر چند که هنوز نمی دانم چرا! حتما حکمتی بود در آن.

Posted by Ahmad at 3:28 AM | Comments (0)