April 21, 2004

و می کونوس تاريخ شد...

شهر برلين پر از تاريخ است، پر از حادثه هائی که روزی تلخ و دردناک بوده اند و در مسير زمان خود را به دست تاريخ سپرده اند، و در تاريخ ماندگار و ثبت شده اند. تنها در بعضی از اين محل ها لوح يادبود گذاشته اند، با نوشته ای بر روی آن که در آن جا چه گذشته است.
در رستوران می کونوس هزاران نفرمی آمدند و می رفتند، می نشستند و می خوردند و با هم بحث می کردند. همه روزه صداهای زيادی در فضای آن بلند بوده و حتما موزيک های زيبائی هم در آن پخش و حرف ها و کلمات زيبا و شايد هم نازيبائی در آن رد و بدل می شده است. ولی هيچ کدام از آن ها در تاريخ زنده نماندند. چرا؟ چون به قدر کافی زيبا نبودند؟ يا نه آن قدر زشت و رکيک؟ تاريخ نيازی به صفات ساده و حتا تفضيلی ندارد. صفات عالی هم شايد برای آن کم باشد. او نيازمند اوج است، محتاج عبور از مرز نهايت. نيازمند فتح يک قله، بلند و سر به فلک کشيده. تاريخ تنها محتاج اين چند کلمه و صدا های پشت آن نبود، هر چقدر خشمناک و رعب بر انگيز: "مادر قحبه ها..." و شليک رگبار.
رگبارهائی که درست در همين مکان اين تاريخ جديد را در برلين بنا کرده اند.


Hinterraum3.JPG


و باز تنها اين رگبار ها و فريادها نبودند که موجب ثبت اين لوح يادبود در خيابان پراگر شهر برلين شدند. اين لوح نمايش تاريخی است که برای ثبت آن نياز به کليتی بود، در پس و پيش آن چه که روی داد، وبه آن معنای ماندگاری بخشيد. جنايتی نمونه که امتياز گرفت و ثبت شد و از دل ها نرفت.

Denkmal3.JPG


روزسه شنبه بيستم ماه آوريل سال 2004، شهردار منطقه ويلمرسدورف طی مراسمی از لوح ياد بودی در جلوی در ورودی رستورانی واقع در خيابان پراگر برلين، به نام سايگون اند مور، پرده برداری کرد.

Restaurant3.JPG

تا 17 سپتامبر سال 1992 اين رستوران می کونوس نام داشت. امروز می کونوس ديگررستورانی در گوشه ای دنج نيست، تاريخی است ثبت شده در اين شهر. لوحی يادبود برای بازديد هزاران نفری که به اين محل می آيند و می روند، می نشينند و می خورند و با هم بحث می کنند. و شايد هيچ کدام از آن ها در تاريخ زنده نمانند.

Posted by Ahmad at 12:23 AM | Comments (1)

April 2, 2004

گيومه نمی خواهيم، معبد را بسوزانيد!

دارم مشاعرم را از دست می دهم و ديوانه می شوم! سال ها آن معمم بيچاره دلسوز به حال اسلام و امت را منع کرديم و دشنام داديم. مگر چه گناهی کرده بود؟ منفجر کردن مقبره يک ديکتاتور؟ تازه بعد از 25 سال بايد به قبح آن شک کرد و گفت اين که کار بدی نيست! اگر صد گناه ديگر در نامه اعمالش نوشته شده باشد، از اين يکی دستکم در محکمه عدل الهی تبرئه خواهد شد.
تا حالا فکر می کردم که چه خوب بود "مقبره رضا شاه کبير" را همان طور که بود نگه می داشتند. بگذار اسمش هم همان طور بماند که بود، دورش يک گيومه بگذاريد وبس. چرا معبد را می سوزانيد، مگر تاريخ را می شود حذف کرد؟ تاج و تختش را هم بگذاريد در موزه بماند. مگر موزه ها برای نشان دادن تاريخ درست نشده اند؟

تاريخ همه انسان ها از بربريت شروع شده و تا امروز امتداد يافته است. ای کاش با تخريب موزه ها و سوزاندن معبدها می توانستيم پايان بربريت را چشن بگيريم، که در اينصورت تمام نسل روشنفکر و دگرانديش ما بايد تعارف را کنار بگذارد، به دست بوس مرحوم حجت الاسلام برود، از او معذرت بخواهد و بخشی از ديناميت های او را برای مصارف آتی به عاريت بگيرد. اگر با انکار و نفی تاريخ مشکلاتمان حل شدنی بود، باور کنيد که با شمشير ذوالفقار علی دو چشمم را از حدقه در می آوردم تا چيزی نبينم، و گوشهام را از بيخ می بريدم تا چيزی نشنوم، آن وقت با وجدان راحت تاريخ را انکار می کردم! شتر ديدی، نديدی! چرا خودم را اينهمه دردسر دهم و حواس عزيز پنج گانه ام را عذاب، اين طوری خيلی راحت تر است که از تلخی واقعيت ها بگريزم.
ببخشيد، شايد خيلی تند رفته ام، ولی در مثل مناقشه نيست. تخريب تخريب است، تنها درجه خشونت فيزيکی آن متفاوت است. طبيعی است که کاربرد ديناميت در مقايسه با صدور بيانيه ای شديداللحن به لحاظ درجه تخريب و کاربرد خشونت فيزيکی با هم قابل قياس نيستند، ولی آيا با اطمينان می شود گفت که هردو در ميزان تخريب فکری و فرهنگی هم يکسان نيستند؟ من که هرگز چنين ادعائی نمی کنم. از نظر من صدور يک بيانيه که مضمونا محکوم کننده "ايده های هنری" است و حکم به سانسور انديشه و خلاقيت می کند، در کار فرهنگی و هنری به همان ميزان تخريب گر است. دست مريزاد، مگر می شود برای مبارزه با سانسور دستور سانسور کردن صادر کرد؟ آن هم به نام حقوق بشر و انسان دوستی! تو را به خدا دست برداريد، ديکتاتوری پرولتاريا سال هاست که از بين رفته است و حنايش ديگر رنگی ندارد.
راستی بگذاريد اين را هم بگويم: هنرمندان جوان با ايده "کپی کردن موزه ها و نمايش آن در محل های ديگر" از نظر من بسيار موفق بودند. می خواستند بدانند که محتويات جماران در "خانه فرهنگ های جهان" شهر برلين چگونه خوانده می شود. و ديدند و فهميدند. همه ما ديديم و فهميديم. فهميديم که به جای درک ايده های هنری هنوز روح سانسور در ما هست! هر چقدر هم بگوئيم که ما سانسورگر نيستيم، همه فهميده اند که سانسورگران را دوست داريم. همه دنيا فهميدند که ما گيومه نمی خواهيم، می خواهيم معبد ها را بسوزانيم.
دارم مشاعرم را از دست می دهم و ديوانه می شوم! چرا اينقدر دلم گرفته است؟
به شما ربطی ندارد، لطفا فحشتان را بدهيد و بيانيه تان را صادر کنيد! اين هم خود يک "ايده هنری" است.

Posted by Ahmad at 3:04 AM | Comments (6)