سلام نازنينم،
دلم برات خيلی تنگ شده . از وقتی که از من دوری، همه اش به تو فکر می کنم، هيچ وقت از جلو چشم هام دور نمی شوی و با من همچنان زندگی می کنی. با اين که من راه خود می روم و تو راه خود، ولی هيچ نمی فهمم چرا! حتما از خودت خواهی پرسيد چطور شده بعد از اين همه مدت يادت کرده ام و برات نامه می نويسم؟ تنها خواستم با اين نامه به تو بگويم که هميشه يادت می کنم. هميشه و بی وقفه. شايد باور نکنی، ولی بهتر است که رازم را به تو بگويم. بگويم که نه تنها شب ها از روياهام دور نمی شوی، بلکه در افکار روزانه ام هم همه جا حضور داری. در خيابان، در قطار، در خانه و آشپزخانه و در دفتر. هر کجا که هستم و با هر کجا که سر و کاری دارم. و نمی دانم چرا!
اما يک چيز ديگر، که لازم ديدم حتما به تو بگويم. نه، بايد از تو بپرسم، پرسشی مهم که بايد به آن پاسخ دهی، اگر به من هم نمی گوئی، دستکم به خودت پاسخ بده. ولی نمیدانی عزيزم، چه ماجرای غريبی داشت پيدايش اين سوال ها.
در دفتر کار نشسته بودم، روی ميزی که مثل هميشه تلمبار بود از کاغذهائی، که اکثرا سياه و سفيد بودند. حال و حوصله خواندن هيچ کدام را نداشتم، درمانده و کلافه. آن قدر ذليل و ناتوان که بلند کردن کاغذی که روی همه بود مدت ها طول کشيد و چقدر انرژی ار من برد. تنها چيزی که به چشمم خورد يک شتر بود، شتری دو کوهانه که نيمرخش به من بود و انگار حواسش بود که من او را به دقت نگاه می کنم. هر چه بيش تر نگاهش می کردم، بزرگ تر می شد و انگار من کوچک تر می شدم. هاله سفيد اطراف، کم کم جای خود را به افقی می داد که پايان نداشت. آسمان هنوز آبی بود و غبار نارنجی رنگی در دور دست ها من را مثل جعبه ای بی محتوا خالی می کرد. هيچ چيزی ديگر نبود جز شن های نرم و من که سوار بر شتر به افق های بی انتهای کوير خيره بودم. به جلو می رفتيم، با زحمت زياد و بسيار آهسته. نمی دانم رنج من بيش تر بود يا شتر که با هر قدم سم هاش در شن های نرم و روان فرو می رفت. هر چه می رفتيم من از اين کوير دور تر می شدم، به جائی نامعلوم می رفتم و ديگر حتا خودم حضور خود را حس نمی کردم. و لحظه ای حس کردم که ديگر اين من نبودم که بين دو کوهان شتر نشسته است، اين تو بودی. پاهات را به پهلوش فشار می آوردی تا قدری سرعتش را اضافه کند، برای چه نمی دانم. و تو هم نمی دانستی. همه جا خالی بود از آدم ها و از هر گونه نشان زندگی. عرق می کردی و حتما آزار می کشيدی. سرت را خم کردی و چيزی در گوش شتر گفتی. نمی دانم چه نازنينم، هيچ نمی دانم.
چه گفتی؟ تو چه می توانستی به شتر گفته باشی؟ خيلی دوست دارم جمله ات را بشنوم!
سرت را بلند کردی و به حرکت ادامه دادی. تشنه بودی، کجا بود تنها يک قطره آب؟ فکر می کردی که هر لحظه از تشنگی هلاک خواهی شد. و در اين نااميدی هلاک کننده، چشم هات ناگهان درخشيد و لبخندی روی لب هات نشست. از داخل مردمک چشم هات سواری را ديدم که می تازد و به سمت تو می آيد. دور بود ولی زمان به سود تو می گذشت. نزديک و نزديک تر شد، آن قدر نزديک که او را در يک آن شناختی.
او چه کسی بود؟ کی بود که می توانست آن جا جلوت حاضر شود؟ اسمش را بگو!
زمان دوباره کند می گذشت، ولی نااميدی در چشم هات حضوری نداشت. ديگر نه ازآن سوار خبری بود و نه تا دور دست ها آدم ديگری به چشم می خورد. هوا کاملا تاريک بود و در مسيری می رفتی که نور چراغ هائی سو سو می زد. شهری بود که مدت ها برای رسيدن به آن در راه بودی. تو بالاخره به آن جا رسيدی. رسيدی ولی نمی دانم که در آن لحظه به چه چيزی فکر می کردی؟
احساست چه بود؟ بگو به من عزيزم، آن لحظه چه فکری از سرت گذشت؟
و زمان آن هم رسيد که از شتر خداحافظی کنی. همان که در اين سفر سخت و طولانی تو را همراهی کرده بود. از آن پياده شدی، افسارش را رها کردی. سوارکار ديگری افسار را از دستت گرفت تا در جای تو بنشيند، بين دو کوهان.
او چه کسی بود؟ کی بود که حاضر شدی آن جا او را با شتر راهی سفر کنی؟ اسمش را بگو!
آره نازنينم، اين ها همان سوال هائی بودند که بايد از تو می کردم، تا خودت جوابشان را پيدا کنی!
توضيح ناشر: نامه ای که خوانديد خطاب به هيچ فرد خاصی نوشته نشده است، همه می توانند مخاطب آن باشند و همه می توانند به پرسش های مطروحه، حتما به فراخور حال خود، پاسخی بيابند. اگر خواستيد، می توانيد بعد از پاسخ به سوال ها، در قسمت کامنت خبری کوتاه بفرستيد، تا تفسير جواب هاتان به آدرس تان ارسال شود.
Ahmad aziz salam. fh dostan Iranica dar Paris tmas dashtam. tashakor kardand. ghorbanat Mahmoud
Posted by: Mahmoud Dehgani at June 24, 2004 4:00 AM